کل نماهای صفحه

۱۳۹۴ فروردین ۱۸, سه‌شنبه

من، وطن را، خانه ام را دوست دارم - به یاد حکیم ابوالقاسم فردوسی

من،  وطن را، خانه ام را دوست دارم

من وطن را، خانه ام را، دوست دارم.
یادگار پدرم، خاک کهن را دوست دارم.

مادرم، مام کهن،مادر مهر و سخن را دوست دارم.
من وطن را دوست دارم،
من وطن را دوست دارم، هموطن را دوست دارم
گر چه خنجر میکشد از پشت گاهی،.....
اما،باز هم، من هموطن را دوست دارم.

هم وطن! هر جا که هستی،
هر جا که هستی، خنجرت را بر زمین بگذار،
من وطن، من هم وطن، من هم سخن را دوست دارم.

خوب بنگر هموطن!،خوب بنگر هموطن این قدرت دیوانه را،
قدرت نادان ببین آتش زده این خانه را،
قدرت نادان به دست من و تو ویران شود،
خانهٔ ما مردگان بار دگر، با من و تو، ایران شود.

هموطن!
کاری ز درون جان ما میباید،
وز قصه شنیدن این گره نگشاید،
یک چشمهٔ آب در درون خانه،
به ز آن رودی که از برون میآید.
استقلال از درون میآید،
آزادی از درون میباید،

ای وطن!ای خانهٔ اجدادیم!
خسته از زنجیر استبدادیم!
روسیاهم من، کجا آبادیم؟
من گریبانگیر ظلمم، پا ببندم،
تشنهٔ آزادیم.
خسته از بیگانه و بیگاریم،
روسیاهم من، کجا آبادیم؟
خسته از بیگانه و ویرانیم،
خسته از خویشم و یا تکراریم،
خسته از بیگانه و بیگاریم.

ای وطن! من هموطن را دوست دارم،من هم سخن را دوست دارم،
هموطن! هر جا که هستی،
هر جا که هستی،
خنجرت را بر زمین بگذار،
خنجرت را بر زمین بگذار،
دل به راه دوستی با هموطن بگذار

خوب بنگر هموطن این قدرت دیوانه را
یاغی دوران ببین آتش زده این خانه را

قدرت نادان؟ این یاغی دوران به دست من و تو ویران شود
خانهٔ ما مردگان، بار دگر با من و تو ایران شود
هموطن این خانهٔ ویران ماست، هموطن این خانهٔ ویران ماست،
این خانهٔ ویرانه، ایران ماست، این خانهٔ ویرانه، ایران ماست
هموطن، آنکه جان بر ریشهٔ ما میدمد ایران ماست
آنکه استبداد را با من و تو در میزند، ایمان ماست
هموطن این خانهٔ ویران ماست،
غنچهٔ پر پر شده در باغ غم، ایران ماست
هموطن کاری ز درون جان ما میباید
و ز قصه شنیدن این گره نگشاید
یک چشمه آب در درون خانه،
به، زان رودی که از برون میاید
استقلال از درون میاید،
آزادی از درون میاید،
رستم دستان،
یار ایران،
از قلب ایران،
از درون میاید،
از درون

۱۳۷۲
مسعود